تبليغاتX
... دخترانه ...
... دخترانه ...
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من / ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


همیشه در کتاب خانه ی کانون ، آن کتاب قطور جلد قرمز به من چشمک می زد.چندین بار رفتم و صفحاتش را ورق زدم.

ولی وقتی به حجم پانصد صفحه ای آن نگاه می کردم ، حوصله ام این اجازه را به من نمی داد که آن را به امانت ببرم و بخوانمش...

یک روز وقتی برای چند دهمین بار مشغول به ورق زدن صفحاتش بودم ، به طور اتفاقی چشمم به جمله ای افتاد که توجه ام را به خودش جلب کرد :

 ( هیچ چیزی به اندازه ی خش خش کاغذ چاپ شده نمی تواند رویاهای ترسناک را فراری بدهد... )

تنها جذابیت و دلیل این جمله برایم کافی بود که دور حوصله ام را خط بکشم و کتاب را امانت ببرم.از جلدش مشخص بود که با یک کتاب تخیلی طرف هستم.

جلد قرمز رنگی که در انتهای آن ، شعله های آتش دیده می شود و یک مارمولک سبز رنگ که از آن فرار می کند.

روی دم مارمولک هم محکم حک شده : سیاه دل.

خیلی حس جالبی است که وقتی کتاب می خوانی ، شخصیت کتابت هم کتاب بخواند!

شخصیت اصلی سیاه دل ، مگی ، دخترک دوازده ساله ای است که با بلند خواندن کتاب هایش ، شخصیت های داستان را از دنیای خودشان به دنیای خودمان بیرون می کشد!

همه‌ ی شخصيت‌هاي داستان در حال رفت و آمد ميان دنياي واقعي و دنياي «سياه‌ دل» هستند.

این نیرو را مگی از پدرش به ارث برده.شاید با خودتان فکر کنید چه نیروی خارق العاده ای است و حسرت داشتن آن را بخورید.

ولی این نیرو چندان هم جالب نیست.

شاید اولش کمی از آن هیجان زده بشوید ولی بعد از مدتی متوجه می شوید این نیرو چیزی جز دردسر برایتان ندارد.برای مگی هم همین طور بود.

این نیروی عجیب موجب دردسرهایی برای او و خانواده اش می شود. اما سرانجام با کمک همین قدرت بر یک شخصیت منفی کتاب که جان گرفته و قصد نابودی پدر و مادرش را دارد، پیروز می شود.

البته این پیروزی به این آسانی ها هم شکل نگرفت.مگی و پدرش مجبور شدند ، نویسنده ی سیاه دل را پیدا کنند تا او را از اعمال این شخصیت با خبر سازند و در نتیجه برای از بین بردن همان شخص خبیث که کاپریکورن نام داشت تصمیم به تغییر پایان داستان می گیرد.

یعنی در واقع خالق اثر تصمیم می گیرد مخلوق خبیث و خیانتکار خود را از بین ببرد و این نکته قابل توجهی در سیاه دل است.

شب ها موقع خواب  ، خودم را جای مگی تصور می کردم و با خودم می گفتم اگر در شرایط او قرار بگیرم ، آیا باز هم این قدر شجاع خواهم بود؟!

شجاعتی مثل شجاعت مگی که این صفت را از کتاب خواندن و همذات پنداری با شخصیت های داستان ها آموخته است.

یک جای کتاب نوشته بود :

( ترس همه چیز را می کشد ، حتی عقل و قلب را ...قوه ی تخیل که دیگر جای خود دارد. )

تازگی ها احساس می کنم شجاع تر شده ام.شاید من هم شجاعت را از مگی یاد گرفته باشم...

 



پی نوشت یک )

این یادداشت در نشریه ی 5 مهر منتشر شده...

پی نوشت دو )

خبرهای خوب! برای اطلاعات بیشتر دعوتید به یک فنجان خبر در کافه شاستان !

پی نوشت سه )

سیاه دل ؛ اثری از کورنلیا فونکه...حتماً بخوانیدش!


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 20:20 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]

در تاریخ 7 / 2 / 1390 طرحی به اسم " شهر ماهی ها " توسط گروه فیلمنامه نویسی شرکت " آفاق "  که من و چند تن از دوستانم در این گروه فعالیت داریم ؛ تحویل " صدا و سیمای مرکز آبادان " شد.

بعضی از شخصیتهای طرح :

 ماهی صبور ...... حکیم و دانای شهر

 ماهی قباد ...... شهردار شهر

 ماهی چنگو ...... قهوه خانه دار شهر

 ماهی راشگو ...... عکاس و هنرمند شهر

 ماهی شوریده ...... فلافل و سمبوسه فروش شهر

 ماهی زبیدی ...... جوان باهوش شهر

 ماهی حسون ...... لیدر تیم صدف طلایی

 و چندین شخصیت بامزه و جالب دیگر...


 متاسفانه بعد از دوندگی 7 ماهه اعلام کردند که طرح از طرف تهران مردود شده.

اما دیروز 16 اردیبهشت در روزنامه " آوای خوزستان " خواندم که صداگذاری انیمیشن عروسکی " در اعماق اروند " به پایان رسیده.با عواملی نا آشنا و نویسنده ای نا آشنا تر که حتی اسم ایده ی اولیه را هم به نام خودش زده بود.

 

و اما شخصیت های طرح "در اعماق اروند " :

 

صبورچه

 زبیدک

 شوری

 میگو طلا و ...

چه اسم های آشنایی!

 

 دلیل مردود اعلام کردن طرح " شهر ماهی ها " را  تشابه فرمیک از لحاظ کاراکترها (ماهی بودن) با طرحی که 2 سال پیش در کیش کلید خورده می دانستند.اما ده ها انیمیشن دیگر مثل " در جستجوی نمو " ، " طعمه ی کوسه " و ... فرم ماهی دارند و در فضای زیر آب کار شده.اما آیا شخصیت پردازی و پیرنگ یکسانی دارند؟! مسلماً خیر...

و جالب اینکه انگار این تشابه فقط برای ما وجود داشته و خودشان همان طرح را با کمی تغییرات و به جای 3بعدی به سبک عروسکی تولید کردند!

 

 به راستی اسم این حرکت نا عادلانه چیست؟! آیا چیزی جز سرقت ادبی ست؟!


من و دوستانم تقریبا شش ماه روی شخصیت پردازی و پیرنگ و سیناپس های طرح " شهر ماهی ها " کار کردیم . اساتید بزرگ کشور مثل بهرام عظیم پور ، علی نوری اسکویی و ...  به شدت این طرح را تحسین کرده بودند . این طرح با تمامی المانهای یک فیلم سینمایی نوشته شده بود و قصد بر این بود که پس از ساخت سریال آن ، فیلم سینمایی آن هم تولید شود.

اما صدا وسیمای آبادان با اقتدار شخصیت های طرح ما را تصاحب کرد.

 

واقعاً باعث تأسف است که آدم نمی تواند به صدا و سیمای مملکت خودش هم اعتماد کند.جای تأسف دارد که چنین ارگان های دولتی مثل صدا و سیمای مرکز آبادان خودشان مانع پیشرفت شان می شوند.

این کار تنها سرقت ادبی نبود.بلکه سرقت تفکر تمامی کسانی بود که در طول این شش ماه برای تک تک شخصیت های این طرح ایده دادند و تلاش کردند تا بتوانند ایده ای ناب و خلاق تحویل این ارگان قدر نشناس بدهند...

 

گیریم که مسئول شرکت انیمیشن سازی آفاق و تیم نویسندگان همراهشان تمامی تلاش خود را در مردود اعلام کردن این حرکت صدا و سیمای مرکز آبادان به سر انجام رساندند و توانستند جلوی پخش آن را از هر شبکه ای بگیرند .اما آیا این ها  پاسخی به همه ی تلاش های شبانه روزی و صرف وقت و انرژی آن ها خواهد بود؟!

 

پس

چشم هایتان را ببندید...یک سرقت در حال انجام است!

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 14:39 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]

در کتاب سال چهارم ابتدایی ، شعری بود که از همان دوران به دلم نشست و حفظش کردم.هنوز هم گاهی اوقات آن را برای خودم زمزمه می کنم.شعری که به من یاد داد گاهی هم برای خارج شدن از یک نواختی زندگی کمی هم غصه و غم نیاز است تا آدم بتواند درک درستی از چهار فصل زندگی و تمام اتفاقات خوب و بدش داشته باشد.


زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را


گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را...


اکثر شعرهایش مدام در ذهنم در حال چرخشند.مجموعه قطوری از اشعارش ، همیشه جلوی چشمم است و هر وقت دلم هوایش را می کند ، می روم و آن را می خوانم.شعرهایش بوی درد می دهد.وقتی می خوانمشان دلم می خواهد با واژه هایش حرف بزنم و درد دل کنم.

گاهی اوقات معنی حرف هایش را نمی فهمم.یا من هنوز خیلی کوچکم ، یا سخن او آنقدر بزرگ است که درکش برای هر کسی آسان نیست.ولی با این حال باز هم می خوانمشان و هر دفعه که می خوانم بیشتر یاد می گیرم.واژه هایش هیچ وقت برایم تکراری نمی شود و هر بار بوی تازگی می دهند.

اسمش زیباست و با ابهت...قیصر!

با شنیدن اسمش اول یاد پادشاهان رومی می افتم ، بعدش هم یاد یکی از فیلم های مسعود کیمیایی...

و قاف حرف آخر عشق است

آنجا که نام بزرگ او آغاز می شود...

با خواندن شعرهایش برای دیدنش مشتاق تر می شدم.وقتی فهمیدم زادگاهش از توابع همین استان خودمان است ، خوشحال شدم و با خودم عهد کردم که وقتی بزرگتر شدم حتماً بروم و برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینم.

ولی وقتی از بین مان رفت فهمیدم که واقعاً " ناگهان چقدر زود دیر می شود... "

 خدایا...چهل و هشت سال برای او کم بود...آیه بدون او چه می شود؟!

دیگر کسی نیست که برایش بخواند :

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا...

اگر بود ، امروز پنجاه و چهار ساله می شد.ولی...

این پست هم بهانه ای ست برای یاد آوری زاد روز قیصر امین پور به کسانی که مانند من خیلی دوستش دارند.


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم


چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم


اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !


گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخم هایی که نشمرده ایم !


دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم...



[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 13:59 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]

از همان اول با او مشکل داشتم.

گاهی اوقات این قدر از دست او دلخور و عصبانی می شدم ؛ که او را بزرگ با رنگ قرمز بر یک کاغذ می نوشتم و حرف حرفش را خط خطی می کردم.بعد هم به خاطر سخت بودنش به جانش غر می زدم و سرکوفتی نمی ماند که به او نزده باشم!

اساسی ترین مشکلم با او این بود که هیچ کس تلفظ درست آن را بلد نبود.

دخترهای همسایه هر کدام یک چیز صدایم می کردند.یکی می گفت " ارمغان " و دیگری با خیال خوش این که این بار درست صدایم زده " اَغرَبان " گفتن هایش را سر می داد.برادرم که تا وقتی سر عقل آمد فکر می کرد اسم من آجی ست و بعد ها فهمید اسم من چیزی خلاف تصور اوست !

مهد کودک که رفتم باز هم بر سر اسمم دعوا بود.کم پیش می آمد یک نفر درست صدایم کند.

وارد مدرسه که شدم ، روز اول مدرسه با صدای معلم که می گفت " ارغوان قاسم نژاد " بلند می شدم و تعریف و تمجید های او را راجع به اسمی که به قول خودش کم یاب و زیباست می شنیدم.بعد هم که این تعریف ها تمام می شد ، می پرسیدند : اصلاً خودت معنی اسمت را می دانی؟! و من باید توضیح می دادم که ارغوان نام درختی ست که در فصل بهار گل و شکوفه های سرخ می دهد.هر سال این دیالوگ ها مثل یک سریال تکراری برایم تکرار می شود و کوچک ترین تفاوتی هم در آن ها رخ نمی دهد.

امسال وقتی که دبیر ادبیاتمان مهدی اخوان ثالث و کتاب ارغنون را به بچه های کلاس مان شناساند ، از فردایش اسم من از ارغوان به ارغنون تغییر کرد.هر کدام از بچه های کلاس هر جا که من را می بینند ارغنون گفتن هایشان را سر می دهند.اینقدر که بچه های کلاس های دیگر هم باورشان شده اسم من ارغوان نیست و ارغنون است !

بعدش هم می پرسند : مهدی چطور است؟! و من با یک علامت سؤال بزرگ می گویم : مهدی دیگر کیست؟! آن ها هم درست شبیه کسانی که نیش شان را بنا گوششان باز است جواب می دهند : اخوان را می گویم دیگر! و خودشان می زنند زیر خنده !

همیشه به جان مادرم غر می زدم که انتخابی به جز ارغوان نبود؟! آن ها هم برایم فلسفه ی انتخاب شدن ارغوان را مفصل توضیح می دادند که ما بر حافظ تفأل زدیم و این غزل آمد :

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد...

و من هم می گفتم در این غزل حافظ به غیر از ارغوان چندین اسم دیگر هم هست...پس چرا این ؟!

آن ها هم با لبخندی جوابم را می دادند و می گفتند : خودت قضاوت کن! ارغوان قشنگ تر از نرگس و شقایق و صبا و ... نیست ؟! و این را هم اضافه می کردند که تو در چهارمین روز از بهار به دنیا آمده ای و ارغوان هم در بهار شکوفه می دهد.

ارغوان خوب است.ولی نه همیشه! دوستش دارم و او هم اینقدری دوستم دارد که هنوز که هنوز است بعد از شانزده سال از این همه سرکوفت و بی احترامی دم نزده و مال من مانده !

و هنوز که هنوز است از شانزده سال پیش تا کنون تابلوی بزرگ روی دیوار خانه مان هر روز به من چشمک می زند و می گوید ارغوان خوب است ، دوستش داشته باش.

و این را به من یاد آوری می کند که سخت بودن را از اسمت یاد بگیر.

تابلوی بزرگی که روی آن با خطی نستعلیق نوشته شده :

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد...


پی نوشت :

از بزرگ شدن بدم نمی آید ؛ بر عکس ، بزرگ شدن را دوست دارم! اما حس خوبی ندارم وقتی اولین نفس های هفده سالگی ام را تنفس می کنم.

دوست دارم هر چه زودتر شانزده شمع ام را فوت کنم و در دلم آرزو کنم کاش مثل پارسال همین روز خوشحال بودم.کاش...

 

 

                    امضاء :

                    ارغوان

چهارمین روز از بهار یک هزار و سیصد و نود و یک

شیراز

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 12:56 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]
 

          به خوانش داستانم دعوتید ؛ در :

کافه شاستان

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 14:35 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]

فرصت هایی برای دیدن فیلم های مستند از نزدیک ، آن هم با کیفیتی عالی برایم زیاد پیش می آید.آن قدر به آن نزدیک شوم که می شود خودم را از طریقی داخل فیلم بگنجانم و بشوم یکی از بازیگرانش.

ایستگاه اول :

پرده با صدای گوش خراشی کنار می رود.انگار راننده باز هم فراموش کرده که در را روغن کاری کند.بازیگران وارد صحنه می شوند.ولی نه خودشان می دانند و نه سایر تماشاگران...

عده ای از صحنه بیرون می آیند و عده ای هم بی آن که خودشان خبر داشته باشند وارد صحنه می شوند و سعی می کنند به طور غریزی بهترین بازی را ارائه دهند.

مادر دست پسرک را گرفته و با خود می کشد.پسرک با گریه می گوید :

-         چرا من هر چی می خوام می گی پول ندارم؟!

پرده بسته می شود.دیگر صدای گریه ی بچه شنیده نمی شود.دیگر کسی اجازه ی رفت و آمد بین صحنه و تماشاگران را ندارد.همگی منتظر ایستگاه بعدی و ارائه ی یک نمایش جدید هستند.

ایستگاه دوم :

پرده باز می شود.از بین تماشاگران کسی مشتاق ورود به صحنه نیست.بر روی صندلی های ایستگاه دختری نشسته که با آن لبخند ملیحش دارد به نجوای کسی که فقط یک صندلی با او فاصله دارد گوش می دهد!

دخترک باز شدن پرده را که می بیند لبخند از صورتش محو می شود و خودش را برای لحظه ی وداع آماده می کند.

ایستگاه سوم :

پرده باز می شود.

با باز شدنش دنیای ما تماشاگران عوض می شود و حس می کنیم چقدر خوب می شد اگر جای این بازیگران جدید بودیم و می توانستیم اینقدر خوشحال باشیم.

بچه های مدرسه ای با آن شیطنت های همیشگی شان از صحنه می گذرند و با جمع ما می پیوندند.پرده بسته می شود.

همگی خودشان را برای مدرسه آماده کرده اند.همهمه ی شدیدی است.راننده ی اتوبوس فریاد " ساکت باشید " سر می دهد.لحظه ای همه جا سکوت می شود.

پس از چند لحظه سکوت دوباره صحبت کردن های یواشکی شروع می شود.

ایستگاه چهارم :

پرده باز می شود و زن میانسالی را به ما نشان می دهد.چندین کیسه ی میوه دور و برش دیده می شود.به من نگاهی می اندازد.لحظه ای از دنیای تماشاگران بیرون می روم و وارد صحنه می شوم.کمکش می کنم سوار شود.دو تایی با هم سوار اتوبوس می شویم.

ایستگاه پنجم :

این بار دیگر نوبت من است که دیده شوم.فیلم دیدن کافی است.جایزه ی اسکار این فیلم نصیب هر کسی نمی شود ، ولی می خواهم شانس خودم را امتحان کنم.

فریاد می زنم : نگه دار آقا...


پ.ن :

منتشر شده در نشریه ی پنج مهر...

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 23:50 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]
می خواهد بلند شود ، ولی بی حوصلگی اجازه اش نمی دهد.چندین بار در تخت خواب خودش را کش و قوس می دهد ، احساس سنگینی می کند...یادش آمد که دیشب مادرش برای اینکه سردش نشود یک پتوی دیگر هم به رویش انداخته بود.هر دو پتو را به سختی کنار می زند.حس می کند از زیر یک بار سنگین رها شده.

به ساعتی که چند روزی می شود ؛ هفت پنج کم را نشان می دهد و از به هم نرسیدن خسته شده اند ، نیم نگاهی می اندازد.

دلش نور می خواهد.دلش می خواهد خورشید کنارش بود و با دستان نحیفش آن را لمس می کرد.از روی تخت بلند می شود.به طرف پنجره می رود و پرده ها را  کنار می زند.

به خورشید نگاه می کند و آهسته می گوید :

صبح بخیر...

جلوی آینه می رود و به چهره ی خواب آلود و چشم های پف کرده اش نگاه می کند.شانه را بر می دارد و به توصیفی از موهایش که لقب سیم ظرف شویی گرفته فکر می کند.موهایش را مثل موهای عروسک هایش می بافد و به خود دومش  در آینه لبخندی می زند.

دوست دارد لبخندش شبیه همان لبخند صورتک قاب شده ی روی میزش باشد.چند بار تلاش می کند و سعی می کند با دست هایش لبخندش را تنظیم کند.اما وقتی نتیجه ای نمی گیرد ، فریاد می زند :

آخر لبخند زورکی هم می شود؟!

از اتاق بیرون می رود و در را محکم می بندد.صدای بسته شدن در ، در خانه می پیچد و خود دخترک هم لحظه ای از ترس این صدا می ایستد.

به سرعت از پله ها پایین می آید و آن ها را دوتا یکی طی می کند تا به آشپزخانه می رسد.

چشمش به یادداشت روی یخچال می افتد و با بغض به صبحانه ی مفصل روی میز نگاه می کند.

با خودش فکر می کند :

یک صبحانه ی دیگر در تنهایی ...

 


پی نوشت اول :

این یادداشت در نشریه ی پنج مهر منتشر شده.

پی نوشت دوم :

موقع چاپ دقیقاً دو خط آخرش زیر کادر رفته بود و چاپ نشده بود ، به همین علت گفتم این یادداشت را اینجا هم بگذارم تا حداقل خیال خودم راحت شود!

پی نوشت سوم :

این روز ها حال و هوای یادداشت هایم هم ، شبیه حال و هوای خودم شده...

[ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 23:36 ] [ ارغوان قاسم نژاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو،در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلود را قابی کهنه می گیرد
.
.
.
.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟!
" احمد شاملو "

-----------------------------------------------

این روزها انگار سرقت ادبی خیلی مد شده است! چند تا از پست های وبلاگم را که خودم شخصاً نوشته بودم از وبلاگ های دیگر سر در آورده اند که حتی لینک آن مطلب را هم ننوشته اند! و کار به جایی رسیده که حتی مطلب ها را برای هم ایمیل کرده اند!

پس می نویسم :

هر گونه کپی مطالب از این وبلاگ بدون نام نویسنده یا درج منبع سرقت ادبی محسوب شده و پیگرد قانونی دارد!
امکانات وب
صـــدایـــ جــوانــیـــ متفاوتــ ترینــ وبسایتــ رادیوییـ ,

فال حافظ

بک لینک طراحی سایت